بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
مهرسا هستي مامان
مهرسا هستي مامان
خاطرات مهرسا و مامان
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | نويسنده : مهرانه

سلام به دوستان خوب وبلاگی

مدتی هست که به اینترنت دسترسی ندارم

این مطالب رو هم الان خونه یکی از بستگان تو وبلاگ مهرسا گذاشتم .

ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم.

این چند روز گذشته به زیارت امام رضا نائل شدیم :

عکسها رو هم تو فرصت مناسب براتون میذارم

عکس های تولد مهرسا:



تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان خوبم سال نو رو بهتون تبریک میگم و سالی پر از برکت و سلامتی برای همتون آرزو می کنم

مدتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاده (علت نبودنمون هم یکیش عدم دسترسی به نی نی وبلاگ و بعدش قطع بودن اینترنت بود )

- یکی اینکه به حول و قوه الهی تونستیم خونمون رو عوض کنیم و یه خونه بزرگتر  و ٣ خوابه بگیریم (روبروی خونه داداشم )

اولش در گیر انتخاب کاغذ دیواری و کفپوش اتاق ها و  رنگ آمیزی خونه و انتخاب پرده و ... بعدشم پایان سال و درگیری انتقال سند و بانک و ثبت اسناد و بنگاه و دفترخونه و خریدار و فروشنده و خلاصه اعصاب خوردیهای فراوان که دیگه نگو و نپرس  (فکر کنم چند سالی از عمرم کم شد اینقدر که حرص و جوش خوردم)

این چند مدته هم زن دایی فرشته تو نگه داشتن مهرسا و جابجایی خونه خیلی کمک حالمون بود که از همین جا ازش تشکر می کنم و امیدوارم که بتونم براشون جبران کنم .

- و دیگه اینکه یه مشکل خیلی خیلی اساسی که نمیتونم عنوان کنم تو زندگیم پیش اومده بود که خدا رو شکر خدا بهمون رحم کرد و رفع شد(امیدوارم که دیگه تکرار نشه و برای هیچکس هم پیش نیاد).

 تو این مدتی که مشغول جمع کردن وسایل خونه بودیم و چون خونمون هم خيلي كوچك بود و همه چيز درهم برهم بود مهرسا جون خيلي لجباز شده بود ولي الان خيلي بهتر شده

يه روز قبل عيد هم كه مشغول جابجايي خونه بوديم مهرسا گير داد كه بره تو جكوزي و ما هم  وقت نكرديم كه زود بياريمش بيرون خانوم خانوما سرما خورد

يه چند روزي بهش دارو دادم اما چون تو عيد ديد و بازديد زياد بود مهرسا هم مستعد ،سرماخوردگيش عفوني شد و مجبور شديم ببريمش دكتر و دوباره آنتي بيوتيك (سفكسيم هر 12 ساعت 3.5 سي سي) و ...

اينور سال هم دختر عموم نمي تونه بياد و مهرسا اين چند روزه مهمون زنداييش بوده و گاهي هم خاله مرجان مياد . امروز هم دوباره با كلي گريه زاري روانه مهد كودك شد.   

خلاصه خبر زیاده و وقت کم و حافظه هم که دیگه یاری نمیکنه

عکسها هم رو تو ادامه مطلب ببینید:

 



ادامه مطلب...
تاريخ : يکشنبه 23 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

سلام خدا رو شكر بابا جون حالش خوبه ممنون از دوستاني كه بهمون دلداري دادند و جوياي احوال بودند.

چهارشنبه بعد از ظهر تو اداره مون به مناسبت دهه فجر جشن بود و من و مهرسا هم تو اين جشن شركت كرديم و دخترمم رفت بالا و شعر خوند (البته مجري برنامه نذاشت دخترم درست حسابي شعرش رو بخونه و دائم مي پريد تو شعرش براي سومين بار كه ازش خواست شعرش رو بخونه مهرسا هم گفت خوندم كه ) از اون بالا مدام دنبال من ميگشت و يه كم استرس داشت( البته من بيشتر استرس داشتم)و بعدش هم جايزش رو گرفت و خيلي هم بهش خوش گذشت.

تعطیلی رو هم رفتیم هشتپر خونه خاله ملیحه و بعداز ظهر جمعه هم رفتیم عروسی برادر دامادمون.

مهرسا دائم دور عروس می پلکید و هی میومد با ذوق بهم می گفت مامان بیا عروس رو ببین .شبش هم کلی دبرنا بازی کردیم (البته پولی (به خدا اولین بار بود قمار بازی می کردم )خیلی با حال بود)

دیروز هم برای برف بازی رفتیم ارتفاعات تالش (کیش دیبی) ،خیلی خیلی حال داد.جای همگیتون خالی:

بقیه عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

امروز صبح بابا جون قاسم رفته برای عمل قلب ،عملش قراره تو بیمارستان محب تهران و زیر نظر دکتر جاويدي انجام بشه از این نظر که دکترش  ،دکتر خیلی خوبیه و امکانات بیمارستان هم خیلی عالیه خیالمون جمعه اما به هر حال عمل ،عمل خیلی سختیه و چون بابا جونی دیابت داره و کم خونه و یکی از رگهای پاش هم بسته هستش و خونرسانی با کمی مشکل مواجه ،به همین دلیل ریسک هم داره ایشالا که عملش با موفقیت انجام بشه

لطفاً برای سلامتی باباجون دعا کنید 

 

 

 

هفته گذشته با خاله مرجان رفتم بیرون و برای مهرسا جون تو حراج یه پالتو برای سال آیندش گرفتم بعدش رفیم خونه زندایی فرشته

زندايي پسر دختر خالش ،كه يه سال و خورده ايش هست رو نگه مي داره

ماهان هم داشت با اون بچه ور ميرفت و دعواش مي كرد كه مهرسا برميگرده بهش ميگه:

باهاش رفتار نكن(منظورش اين بوده كه دعواش نكن و رفتار بد نكن) اِ بار ديگه رفتار كني باهات رفتار مي كنه ها ،هر كي رفتار كنه بلا سرش میاد.

جمعه هم هوا آفتابی بود و با مهرسا رفتیم پارک تا برف بازی کنه .

دیشب شروع کرده بود به لوس بازی و حرفای الکی پلکی و ادا و اطفار دستاش رو یه جوریی می کرد که بیا و ببین بعدش بابایی رفت یه بستنی آورد و ادای مهرسا رو در آورد بهش گفت تو چون منُ زدی و بهم حرف بد زدی منم این رو بهت نمیدم بعدش لوس بازیهای مهرسا دیدنی بود اومد خودشُ چسبوند به باباش و چشاش رو یه جوری کرد به باباش گفت که شیطون گولم زده، آخه من گناه دارم به منم بده .

 من یکی از دست دوتاییشون از خنده روده بُر شدم.

اینم عکس وروجکم:

 



تاريخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

دیروز با مهرسا جون رفتیم آرایشگاه

موقع رفتن بهم میگه با ماشین نمیریم ؟

بهش گفتم که نه بابایی بیرون کار داشت ماشین رو برده

وقتی اومدیم با یه قیافه حق به جانب به بابایی میگه چرا ماشینُ بردی؟

تو آرایشگاه بهم میگه چرا صورتت قرمز شد؟ بهش گفتم خاله منُ بوف کرده (البته این حرف رو زدم میخواستم ببینم چی میگه)

برگشته به خانوم آرایشگر میگه: ای بی تربیت چرا مامانم رو بوف کردی(شانس آوردم حرف بدتری نزد)

موقع اومدن تاکسی نشستیم میگه چرا آقا حرف نمیزنه ؟ چرا عصبانیه ؟مونده بودم دیگه چی به این دختر بلا بگم.

خلاصه فقط این دخمله شیرین زبونی میکنه و ما هم دلمون میخواد بخوریمش،اما چه کنیم که نمیشه.

 



تاريخ : يکشنبه 9 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

با سلام خدمت دوستان عزيز:

اين چند وقته خيلي سرم شلوغ بود و كمتر وقت كردم وبلاگ مهرسا جون رو به روز كنم .

از طرفي درگير امتحانات بودم كه خدا رو شكر به خير گذشت و از طرف ديگه كارامون تو اداره زياد شده به هرحال ايشالا بعد اين زود به زود ميام:

مطلبي رو تو وبلاگ يكي از دوستان خوب وبلاگي ديدم كه خيلي كاربرد داره لااقل براي مهرسا جون كه خيلي مفيد بوده اونم گرفتن خش سي دي هستش با يه راه حل ساده و باورنكردني:

يه مقدار خمير دندون رو روي سي دي بريزيد و بعد با پنبه چند دور روي سي دي به حالت دوراني حركت بديد ،بعدش سي دي رو  خشك كنيد و استفاده كنيد واقعاً معجزه مي كنه

براي ديدن متن كامل به اين آدرس http://www.amozeshcomputer.blogfa.com/post-13.aspx مراجعه كنيد.



تاريخ : يکشنبه 25 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

با سلام خدمت دوستان عزيز :

عليرغم تلاشهاي بسيار زياد و كمك دوستان عزيز بالاخره موفق نشدم صداي مهرسا رو تو پست مربوطه بزارم به همين دليل كد آپلود صدا رو براتون ميزارم .

http://s1.picofile.com/file/7238669244/shangool.mp3.html

http://s2.picofile.com/file/7238669779/zanboor.mp3.html

 



تاريخ : چهارشنبه 21 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

عكس هاي مهمكامه خوشكلم و وروجكها(مهرسا و نيوشا)



تاريخ : سه شنبه 20 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان

امروز خيلي هيجان زدم آخه قراره مهكامه جونم دختر خاله مليحه مهرسا به دنيا بياد؛ فعلاً كه منتظرند برن اطاق عمل؛ ايشالا با عكس ني ني خوشگلمون بر ميگردم .



تاريخ : يکشنبه 11 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

مهرسا جونم اين چند وقته اونقدر شيرين زبوني مي كنه كه توي  وبلاگ نميشه توصيفش كرد،

چند وقت پيش دايي مهرگان ازش مي پرسه من رو دوست داري ؟ اونم جواب ميده

تو رو دوست دارم

مامانُ دوست دارم

بابا رو دوست دارم

داداشُ دوست دارم و همه كسايي كه اونجا بودند رو نام مي بره و آخرشم ميگه همه رو دوست دارم آخه من خيلي مهربونم

بعدشم دائي مهرگان بهش ميگه : ولي من تو رو دوست ندارم مهرسا ميگه چرا ؟چرا دايي؟ دايي هم بهش ميگه آخه تو خيلي مهربوني...

اين دو تا قصه يه نمونه كوچيك از شيرين زبونيهاي خوشگل مامانه كه داراي براي من و زن داييش قصه ميگه تا مثلاً ما رو بخوابونه (ساعت 1:30 شب جمعه)

 متاسفانه هنوز نتونستم صداش رو بزارم  البته اگه لطف کنید و من رو راهنمایی کنیدممنون میشم در ضمن از راهنماییهای وبلاگ پرهام جون هم استفاده کردم اما موفقیت آمیز نبود.

ديروز از مهد مهرسا زنگ زدند كه جشن يلدا دارند و قراره بابانوئل هم بياد و مهرسا رو بياريد عكس بگيره .دختر عمو سولماز هم زحمت كشيد و تو رو برد ولي مثل اينكه از بابانوئل ترسيدي و عكس نگرفتي (پارسال هم كه 1 سال و خورده اي داشتي و كيش رفته بوديم  تو رستوران هتل يكي با لباس عروسكي بود به اسم شاه غلام كه تو به شدت ازش مي ترسيدي و تا نزديكت ميومد ميلرزيدي نميدونم چرا؟ اما  مثل اينكه تو تنها بچه اي نبودي كه از بابانوئل ترسيدی به هرحال عزيزم اشكال نداره بزرگ ميشه يادت ميره...

بعد مهد هم رفتي خونه مامان اينا و من و بابايي آخر شب اومديم دنبالت اما به زور آورديمت و مي گفتي خاله هام رو دوست دارم خونه نميام تو رو دوست ندارم (آخه دلت مياد؟ )

آخر شب هم بهت يه دونه كتلت دادم ديدم داري با اشتها ميخوري غذاي ناهار رو برات گرم كردم و فقط دو قاشق خوردي .بهت گفتم اگه نخوري دوست ندارم  ازم پرسيدي مامان منُ دوست داري ؟منم فقط يه بار بهت گفتم به شرطي كه بخوري دوست دارم اما تو نخوردي و فايده اي نداشت. بعدش شايد 20 بار ازم پرسيدي مامان من رو دوست داري منم هربار گفتم خيلي دوست دارمُ عاشقتم ولي تو دست بردار نبودي پرسيدي قد تمام آسمونا منُ دوست داري؟

و منم بهت گفتم كه قد تمام ستاره هاي آسمون دوست دارم گلم    و بالاخره قضیه فیصله پیدا کرد



تاريخ : يکشنبه 20 آذر 1390 | نويسنده : مهرانه

اين متن زيبا رو مهسا جون يكي از دوستان خوب وبلاگي برام فرستاده

براي ديدن وبلاگ مهسا جون ميتونيد از لينك زير استفاده كنيد :

http://mehrsa.blogfa.com/

خرد بودم کوچه ها را دیده ام
آتش نامردمان را دیده ام
با برادر در پس دیوار و در
اشک های مادرم را دیده ام
در نبود مادرم بابای من
ناله ها فریاد هارا دیده ام
روز های بی قراری میگذشت
مسجد و محراب و خون رادیده ام
باز هم در کوچه ها در پشت در
کودکان و کاسه هارا دیده ام
تا کنون داغ برادر دیده ای؟
من چنان داغ برادر دیده ام
زهر در قلب حسن جا کرده بود
گوییا شیب الخزین را دیده ام
بر فراز منبر بابا بزرگ
هر شغال و گرگ صحرا دیده ام
پایه های آسمان میریخت گر
دیده بودش هرچه را من دیده ام
نامه ها دریافت کردم یک به یک
نامه های کوفیان را دیده ام
با سپاهی عازم صحرا شدم
گر ندیدی کربلا را ، دیده ام
کاش می ماندم در آن شهرغریب
خوب استقبالشان را دیده ام
با دلی خون آب از نامردمان
تشنگی کودکان را دیده ام
دسته گل هایم همه پرپر شدند
دشنه بر حلقوم اکبر دیده ام
گوییا داغ حسن کافی نبود
از چه رو من داغ قاسم دیده ام
هر جه گفتم در پسم عباس بود
بی سر و بی دست او را دیده ام
طفلک شش ماهه ام جرمش چه بود؟
روی دستم خنده اش را دیده ام
بر فراز نیزه های دشمنان
ماجرای خیمه هارا دیده ام
خواهرم زینب ز چه بی معجری؟
بشکند دستش، رخت را دیده ام
در خرابه بر دو پای دخترم
بی بدن جان دادنش را دیده ام
از برای قصه ی نالان من
گریه و آه خدا را دیده ام
التماس دعا



تاريخ : شنبه 12 آذر 1390 | نويسنده : مهرانه

صبح روز جمعه هفته گذشته وقتي از خواب بيدار شديم ديدم برف اومده رفتم مهرسا بغل كردم و از پنجره بيرون رو بهش نشون دادم ميخواستم بدونم ميدونه اين چيه ؟هنوز چشاش درست حسابي باز نشده بود يه خورده نگاه كرد و بعدش داد زد برفه بريم بازي كنيم و آدم برفي درست كنيم بعد از ظهرش برديمش پايين و تو حياط كمي بازي كرديم ولي چون حالش زياد مساعد نبود نرفتيم بيرون و برف بازي وگرنه خيلي دوست داشتم بريم با هم برف بازي .اولش كه برف رو طرفش پرتاب مي كرديم واميستاد خودش رو تميز مي كرد اما بعدش خودش هم مي خواست با گوله هاي برف ما رو بزنه حتي دستكشش رو هم درآورد تا مسلط تر باشه اينم عكساي روز برفي: البته اينقدر پوشوندمش كه چيزي از صورتش معلوم نيست:



تاريخ : دوشنبه 7 آذر 1390 | نويسنده : مهرانه

سلام

طي چند روز گذشته مهرسا جوني دائم تب داره و دائم هم ميگه دندونم درد ميكنه ديروز صبح بردمش دندانپزشكي و خانوم دكتر گفتش كه لثه هاش خيلي ملتهبن و كار خاصي نميشه براش انجام داد و فقط ديفن هيدرامين رو قرقره كنه دخترم تو مطب خيلي دختر خوبي بود و قشنگ دهنش رو باز كرد وقتي اومديم بيرون به من ميگه ماماني ديگه دندونم درد نميكنه آ كردم خوب شدش

اما دوباره بعد از ظهر شروع كردش به آه و ناله و هيچي هم نميخوره واسه خودش يه سره غر غر ميكنه و ميگه آخه خداجونم دندونم درد داره خسته شدم خدايا چيكار كنم (الهي مادرت فدات شه نبينه اينقدر درد ميكشي عسلكم)

ديشب هم دوباره برديمش پيش دكتر پرتوي (متخصص كودكان ) گفت سفكسيم براش فايده اي نداره و اوضاع سينش خيلي خرابه بهش زيترو مكس و سالبوتامول و پروسپان و استامينفون دادش از امروز هم خونه مونده اميدوارم هر چه زودتر خوب بشه .

 

پی نوشت:

از همه دوستانی که جویای احوال مهرسا جون بودند تشکر می کنم

خدا روشکر مهرسا جون حالش خوب شده و اشتهاش هم تقریباً برگشته و دهن درد هم دست از سر دخترکم برداشته



تاريخ : يکشنبه 20 آذر 1390 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان خوبم كه تو اين مدتي كه نتونستم بيام و آپ كنم من رو از نظرات خوبشون بهره مند كردند و جوياي احوال بودند .راستش اين چند وقته هم تو اداره كارام زياد بود و هم مي بايست خودم رو براي كنفرانس تو دانشگاه آماده مي كردم . 3 ،4 روزي هم تا ساعت 5 ،6 اداره ميمونديم .

و اما از احوالات مهرسا جون:

يكي از روزهايي كه اضافه كار مونده بودم و بابايي هم كار داشت مهرسا رو با سرويس مهد آوردند اداره، اولش يه خورده بازي كرد و يه نقاشي با حال كشيد(بعداً عكسش رو مي زارم) و بعدش هم همونجا خوابيد.

 مهرساي خوشگل مامان بعد از اتمام داروهاي سري پيش فقط يه هفته خوب بود و بعد اون دوباره عفونت و الانم سرفه هاي خلط دار داره ،طفلكي بچم دوباره كلي دارو مي خوره(گايافنزين ،سالبوتامول،ستيريزين 3ccسفكسيم 3.5)دكترش هم گفته كه بايد يكي دو ماهي مهد كودك نره ،قرار شده از اول ماه دختر عموم زحمت بكشه و بياد مهرسا جون رو نگه داره ايشالا كه اين مريضي دست از سر بچم ورداره.

لوزه سومش هم خيلي داره بچه رو اذيت مي كنه اصلاً خواب راحتي نداره و وقتي نميتونه تو خواب خوب نفس بكشه كلي داد و بيداد راه ميندازه (مخصوصاً مواقعي كه سرما داره) .مي خوام يه نوبت از دكتر كوشا(يكي از پزشكان باتجربه گوش و حلق و بيني) واسش بگيرم كه اگه بشه هر چه زودتر عملش كنيم هر چند خيلي دلم واسش مي سوزه اما چه كنيم نازنينم خيلي عذاب ميكشه.

لطفاً اگه كسي در اين زمينه تجربه اي داره ما رو راهنمايي كنه 

جمعه پيش با مامان  و مرجان و شوهرش (بيژن) و مهرسا و بابايي رفتيم رفتيم كاسپين و جاتون خالي كلي خريد كرديم و قيمتها هم خيلي خوب بودند اينم عكس مهرسا جون تو پارك كنار دريا



تاريخ : يکشنبه 20 آذر 1390 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان خوبم

توی چند روز گذشته خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم بیام و آپ کنم

چهارشنبه هفته گذشته عروسی یکی از همکارامون بود و  مهرسا خانوم که انگار رفته باشه پارک ، دائم در حال بازیگوشی بود و خیلی بهش خوش گذشت

شب جمعه هفته پیش رفتیم خونه مامان اینا .خاله ماریا اینا از تهران اومده بودند و مهرسا اینقدر با بچه ها شیطونی کرد که دیگه نگو و نپرس .دختر نازم نصفه شبی تب کرد و تا صبح ناله کرد اوایل هفته هم کم و بیش تب داشت و دائم لجبازی میکرد و هی می گفت پاهام درد می کنه منم تونستم براش از دکتر گوش و حلق و بینی برای ٤ شنبه نوبت بگیرم تازه وسط هفته بود که خودمم گلودرد گرفتم و متعاقباً آنفولانزا تازه فهمیدم عزیزکم چه گلودردی رو تجربه می کنه 

 روز سه شنبه بود که دیدم سرمای مهرسا به سینش زده دیگه درنگ رو جایز ندیدم و رفتیم دکتر : دوباره آنتی بیوتیک و ...(سفکسیم ٤ سی سی،گایافنزین ٣،سالبوتامول٣.٥) منم کلی آمپول نوش جان کردم

چهارشنبه خونه بودیم و حالم بهتر شد اما مهرسا اینقدر تو سینش خلط بود که دوبار هرچی بهش داده بودم بالا آورد اما خدا رو شکر از بعداز ظهر چهارشنبه حالش خیلی بهتر شده

پنج شنبه هم رفت خونه مامان اینا چون من تا ساعت ٤ کلاس داشتم بعد از ظهر که از دانشگاه میومدم هوا به حدی سرد شده بود که من دوباره حالم بد شد و تا شب همینطور سردم بود و از سرما می لرزیدم

دیروز هم خونه مادر شوهرم بودیم ولی بعد از ظهرش حسابی استراحت کردم  و خدا رو شکر امروز هر دومون بهتریم



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

پسر بد

قالب هاي رايگان ني ني وبلاگ

طراحي اختصاصي قالب ني ني وبلاگپسر بد

badboy