مهرسا هستي مامان
خاطرات مهرسا و مامان
تاريخ : يکشنبه 15 تير 1393 | نويسنده : مهرانه

93/03/21 بیله درق

93/03/20 دشت شقایق- بعد از ییلاق اسمعونی- جاده اسالم به خلخال- نیوشا و مهرسا

93/03/1- جشنواره لانه گذاری حواصیل- جزیره قلم گوده انزلی

مهرسا به همراه بهنود و بهشاد و نگار (بچه های گل همکاران عزیزم)

93/02/12- بالای تلکابین رامسر

93/01/23- تولد مهرسا جون- خانه بازی وروجک

93/01/06- پیش تولد مهرسا

93/01/03- عید برفی- ییلاق اسمعونی- جاده اسالم به خلخال

93/01/02- پس تولد مهکامه جون

93/01/01- تحویل سال نو

92/11/13- روز برفی

شب برفی و مهرسای گوله برفی

92/06/01- ماسوله

92/05/22- ییلاق سوباتان

92/05/23- آبشار ورزان- 4 کیلومتری ییلاق سوباتان

عمو بابک (بابای نیوشا) و فتح آبشار

دایی مهرگان- استراحت پس از فتح آبشار

92/03/15- دشت بابونه- فندقلو اردبیل

92/03/14- مسیر منتهی به پیست اسکی آلوارس- سرعین اردبیل

92/03/12- گردنه حیران

92/03/08- عروسی ساناز جون (دختر خاله مامان مهرانه)

92/02/06- ساحل کیاشهر- آرسین(پسر عموی مهرسا) و مهرسا

92/01/26- 3 روز پس از تولد 4 سالگی مهرسا- مهد کودک نمونه

92/01/13- سیزده به در - روستای سده

کاوه(پسرخاله مهرسا)

92/01/12- ارتفاعات هرزویل منجیل

92/01/01- پارک ساحلی کیاشهر

91/12/29- قبل از تحویل سال نو

91/10/06- نقاشی صورت مهرسا تو قصر بازی ماهک

91/09/23- تولد نیوشا جون- تهران

91/08/29

91/08/07

91/04/11- تولد 9 سالگی ماهان جون(پسردایی مهرسا)



تاريخ : جمعه 26 مهر 1392 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان بعد حدود يك سال  مشغله زياد و حوصله كم در خدمتتون هستم با دو تا خبر خوب:

 اول اين كه من و بابايي به اتفاق دختر خوبمون مهرسا يه خونه بازي به نام وروجك تو رشت افتتاح كرديم اميدوارم همشهري‌هاي عزيزمون بتونن بيان و ما هم در خدمتشون باشيم و لحظات خوشي رو براي كوچولوهاي نازشون فراهم كنيم.(آدرس وبلاگ خانه بازي وروجك: voroojak92.niniweblog.com

دوم اين كه بالاخره پايان نامه هم تموم شد و روز 24 ام شهريور ماه مصادف با سالگرد ازدواجمون موفق به دفاع شدم با نمره 18 و امتياز عالي و هزينه حدود 8 ميليون تومن، البته اميدوارم به كارم بياد و اگر خدا بخواد و رؤسا هم نظر مساعدي داشته باشند موجبات ارتقاء فراهم بشه خیال باطل(زهي خيال باطل) البته مي دونيد كه آرزو بر جوانان عيب نيست.

ايشالا برمي گردم با عكس هاي جديد از مهرسا جون.



تاريخ : شنبه 1 مهر 1391 | نويسنده : مهرانه

با سلام خدمت همه دوستان عزيز

به حول و قوه الهي مهرسا جون رو دو هفته پيش برديم براي عمل لوزه و البته عمل به موفقيت انجام شد و مهرسا جون هم الان خدارو شكر خوبه .

جريان از اين قرار بود كه تعطيلات عيد فطر رفته بوديم اردبيل مهموني ،مهرسا هم كه طبق معمول سرما خورده بود و موقع خواب هم بي قرار (به خاطر بد نفس كشيدن ) به همين دليل تصميم گرفتيم وقتي برگشتيم حتما ببريمش پيش دكتر كوشا.دكتر هم بعد از گرفتن عكس از لوزه مهرسا گفت كه بايد عمل بشه ،اما فقط توي كلينيك عمل مي كرد راستش من و بابايي يه كم ترسيديم آخه مهرساي من خيلي كوچولو و ريزه ميزه هستش به همين دليل تصميم گرفتيم با يه دكتر ديگه مشورت كنيم با توصيه يكي از دوستان پرستار كه پسرش رو سال گذشته پيش دكتر قاسمي عمل كرده بود ،مهرسا رو برديم پيش دكتر قاسمي ؛دكتر تا مهرسا رو ديد گفت كه خيلي كوچولويه اما وقتي عكسش رو ديد گفت كه لوزه مهرسا خيلي بزرگه و بايد عمل شه .دكتر مهرسا رو روانه شنوايي سنجي كرد و اونجا هم مهرسا زياد همكاري نكرد و سوالات رو درست جواب نمي داد و البته گوش ميانيش هم  كمي مايع داشت بنابراين حدود 10 روزي آنتي بيوتيك خورد تا اينكه دكتر ببينه آيا نياز هست تو گوشش vt بزاره كه خدا رو شكر مايع گوشش برطرف شد و نيازي به گذاشتنvt  نبود .

مهرسا شب قبل از عمل اصلا خوب نخوابيد چون نمي تونست نفس بكشه و بينيش كيپ كيپ بود (اين مسأله ما رو براي عمل مسمم تر ميكرد و راضيمون كرد كه عمل براي مهرسا اجباريه)

خلاصه روز شنبه 91/6/18 مهرسا رو برديم بيمارستان آريا براي عمل :

موقعي كه نوبت مهرسا شد تا بره اتاق عمل به من هم اجازه دادن وارد بشم . حدود نيم ساعتي پيش مهرسا موندم و موقعي كه نوبت مهرسا بود دكتر گفتش كه چون شيلنگهاي بزرگسال وصله شما اجازه بديد من يه خانوم بزرگسال رو عمل كنم بعد دختر شما رو عمل مي كنم (من هم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم و مجبور شدم قبول كنم)خلاصه بعد از حدود يك ساعت و اندي منتظر موندن دكتر گفتش كه يه كار فوري داره و بايد بره بيرون، مارو مي بينيد ؟مجبور شديم دوباره از اتاق عمل بيايم بيرون؛حالا تصور كنيد ساعت 11 هست و مهرسا هم 11 ساعته كه چيزي نخورده ،تو دست هركس هرچي مي ديد دلش ميخواست و از همه بدتر لباش از تشنگي خشك شده بود ؛بالاخره بعد از كلي مكافات دكتر ساعت 12 اومد و من هم بايد مهرسا رو بهشون مي دادم ؛منهم كه تا اون لحظه خودم رو خيلي كنترل كرده بودم و مهرسا هم چون لحظات آخري خيلي اظهار گشنگي و تشنگي مي كرد نتونسته بودم خودم رو نگه دارم و قطرات اشك همينطور بي اختيار ميومد و داشتم خفه ميشدم .

بعد از يه ساعت مهرسا بهوش اومد و مي بايست از ريكاوري به بخش منتقل ميشد.

موقعي كه ميخواستند منتقلش كنن اونچنان جيغي ميزد كه من گفتم الانه كه گلوش پاره شه هر چي هم بهش مي گفتيم ساكت شو و مامان پيشته هيچي نميشنيد و فقط داد ميزد(يه چيزي ميگم و يه چيزي ميشنويد)بالاخره توي بخش اينقدر تكونش دادم تا خوابيد و البته هر از چند گاهي هم داد و بيداد راه مينداخت.خدا رو شكر بعد از ظهر ترخيص شد و اومديم خونه و بعدش براش هر چي درست كرديم كه بخوره امتناع مي كرد تا اينكه حدود ساعت 4 شب كه خيلي گرسنش شده بود و دائم گريه مي كرد با يه حالت درمونده اي بهم اشاره كرد كه مامان جي جي مي خوام ؛منو مي بينه  بغض گلوم رو گرفته بود ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم و شروع كردم به گريه كردن.

بابايي رو بيدار كردم ازش خواستم كمكم كنه به مهرسا گفتيم كه ژله بستني كه بابا درست كرده رو ميخواد يا نه؟كه گفت آره ماهم كف بستني روي ژله رو بهش داديم تا بالاخره يه خورده جلوي گشنگيش رو گرفت و خوابيد و منم از خستگي بيهوش شدم .

گلوي مهرسا بعد از سه روز كه پيش دكتر رفتيم وضعيت خيلي خوبي داشت ولي بعد از حدود 5 روز گريه زاري مهرسا فهميدم كه لپش عفوني شده بود البته دليلش رو دقيقا نفهميديم،خدا رو شكر با عوض كردن آنتي بيوتيك (كوآموكسي كلاو به جاي آموكسي سيلين و سفكسيم)لپش هم هفته  گذشته خوب شده و مهرسا خانوم هم بعد از دو هفته مرخصي و استراحت پيش خاله سولماز ،رفتش مهدكودك (البته با كلي گريه و زاري كه من خاله هام رو مي خوام و مهدكودك رو دوست ندارم)

ديگه دستام خيلي درد گرفته و البته سر شما دوستان نيز همينطور

اميدوارم همه بچه ها هميشه سالم و سلامت باشن و از دعاي شما دوستان عزيز مهرساي من هم ديگه كمتر مريض شه تا شايد يه خورده جون بگيره

فعلا خداحافظ.



تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان خوبمون

ما بعد از يه غيبت طولاني برگشتيم

علت غيبتمون هم عدم دسترسي به اينترنت و سيستم ويروسي بود .

مهرسا جون هم فعلا گوش شيطان كر حالش خوبه ولي مثل موش هاي كوچولو لاغر و ضعيف شده از بس كه دختر نازم اين چند وقته مريض شده.

به هرحال در خدمتتون هستيم با چند تا از عكسهاي مهرسا جون از بعد از تولدش

اين عكس ها تو ارديبهشت ماه وقتي كه رفته بوديم زيارت امام رضا تو الماس شرق گرفته شده

بقيه عكس ها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1391 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان خوبم به شدت درگیر امتحانات هستم .

ایشالا بعد 6 تیر میام و تمام نظرای دوستان خوبمون رو که همیشه نسبت به ما لطف دارند رو جواب میدم و از شرمندگی همه در میام.

ممنون و خداحافظ تا بعد



تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | نويسنده : مهرانه

سلام به دوستان خوب وبلاگی

مدتی هست که به اینترنت دسترسی ندارم

این مطالب رو هم الان خونه یکی از بستگان تو وبلاگ مهرسا گذاشتم .

ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم.

این چند روز گذشته به زیارت امام رضا نائل شدیم :

عکسها رو هم تو فرصت مناسب براتون میذارم

عکس های تولد مهرسا:



تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان خوبم سال نو رو بهتون تبریک میگم و سالی پر از برکت و سلامتی برای همتون آرزو می کنم

مدتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاده (علت نبودنمون هم یکیش عدم دسترسی به نی نی وبلاگ و بعدش قطع بودن اینترنت بود )

- یکی اینکه به حول و قوه الهی تونستیم خونمون رو عوض کنیم و یه خونه بزرگتر  و ٣ خوابه بگیریم (روبروی خونه داداشم )

اولش در گیر انتخاب کاغذ دیواری و کفپوش اتاق ها و  رنگ آمیزی خونه و انتخاب پرده و ... بعدشم پایان سال و درگیری انتقال سند و بانک و ثبت اسناد و بنگاه و دفترخونه و خریدار و فروشنده و خلاصه اعصاب خوردیهای فراوان که دیگه نگو و نپرس  (فکر کنم چند سالی از عمرم کم شد اینقدر که حرص و جوش خوردم)

این چند مدته هم زن دایی فرشته تو نگه داشتن مهرسا و جابجایی خونه خیلی کمک حالمون بود که از همین جا ازش تشکر می کنم و امیدوارم که بتونم براشون جبران کنم .

- و دیگه اینکه یه مشکل خیلی خیلی اساسی که نمیتونم عنوان کنم تو زندگیم پیش اومده بود که خدا رو شکر خدا بهمون رحم کرد و رفع شد(امیدوارم که دیگه تکرار نشه و برای هیچکس هم پیش نیاد).

 تو این مدتی که مشغول جمع کردن وسایل خونه بودیم و چون خونمون هم خيلي كوچك بود و همه چيز درهم برهم بود مهرسا جون خيلي لجباز شده بود ولي الان خيلي بهتر شده

يه روز قبل عيد هم كه مشغول جابجايي خونه بوديم مهرسا گير داد كه بره تو جكوزي و ما هم  وقت نكرديم كه زود بياريمش بيرون خانوم خانوما سرما خورد

يه چند روزي بهش دارو دادم اما چون تو عيد ديد و بازديد زياد بود مهرسا هم مستعد ،سرماخوردگيش عفوني شد و مجبور شديم ببريمش دكتر و دوباره آنتي بيوتيك (سفكسيم هر 12 ساعت 3.5 سي سي) و ...

اينور سال هم دختر عموم نمي تونه بياد و مهرسا اين چند روزه مهمون زنداييش بوده و گاهي هم خاله مرجان مياد . امروز هم دوباره با كلي گريه زاري روانه مهد كودك شد.   

خلاصه خبر زیاده و وقت کم و حافظه هم که دیگه یاری نمیکنه

عکسها هم رو تو ادامه مطلب ببینید:

 



ادامه مطلب...
تاريخ : يکشنبه 23 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

سلام خدا رو شكر بابا جون حالش خوبه ممنون از دوستاني كه بهمون دلداري دادند و جوياي احوال بودند.

چهارشنبه بعد از ظهر تو اداره مون به مناسبت دهه فجر جشن بود و من و مهرسا هم تو اين جشن شركت كرديم و دخترمم رفت بالا و شعر خوند (البته مجري برنامه نذاشت دخترم درست حسابي شعرش رو بخونه و دائم مي پريد تو شعرش براي سومين بار كه ازش خواست شعرش رو بخونه مهرسا هم گفت خوندم كه ) از اون بالا مدام دنبال من ميگشت و يه كم استرس داشت( البته من بيشتر استرس داشتم)و بعدش هم جايزش رو گرفت و خيلي هم بهش خوش گذشت.

تعطیلی رو هم رفتیم هشتپر خونه خاله ملیحه و بعداز ظهر جمعه هم رفتیم عروسی برادر دامادمون.

مهرسا دائم دور عروس می پلکید و هی میومد با ذوق بهم می گفت مامان بیا عروس رو ببین .شبش هم کلی دبرنا بازی کردیم (البته پولی (به خدا اولین بار بود قمار بازی می کردم )خیلی با حال بود)

دیروز هم برای برف بازی رفتیم ارتفاعات تالش (کیش دیبی) ،خیلی خیلی حال داد.جای همگیتون خالی:

بقیه عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

امروز صبح بابا جون قاسم رفته برای عمل قلب ،عملش قراره تو بیمارستان محب تهران و زیر نظر دکتر جاويدي انجام بشه از این نظر که دکترش  ،دکتر خیلی خوبیه و امکانات بیمارستان هم خیلی عالیه خیالمون جمعه اما به هر حال عمل ،عمل خیلی سختیه و چون بابا جونی دیابت داره و کم خونه و یکی از رگهای پاش هم بسته هستش و خونرسانی با کمی مشکل مواجه ،به همین دلیل ریسک هم داره ایشالا که عملش با موفقیت انجام بشه

لطفاً برای سلامتی باباجون دعا کنید 

 

 

 

هفته گذشته با خاله مرجان رفتم بیرون و برای مهرسا جون تو حراج یه پالتو برای سال آیندش گرفتم بعدش رفیم خونه زندایی فرشته

زندايي پسر دختر خالش ،كه يه سال و خورده ايش هست رو نگه مي داره

ماهان هم داشت با اون بچه ور ميرفت و دعواش مي كرد كه مهرسا برميگرده بهش ميگه:

باهاش رفتار نكن(منظورش اين بوده كه دعواش نكن و رفتار بد نكن) اِ بار ديگه رفتار كني باهات رفتار مي كنه ها ،هر كي رفتار كنه بلا سرش میاد.

جمعه هم هوا آفتابی بود و با مهرسا رفتیم پارک تا برف بازی کنه .

دیشب شروع کرده بود به لوس بازی و حرفای الکی پلکی و ادا و اطفار دستاش رو یه جوریی می کرد که بیا و ببین بعدش بابایی رفت یه بستنی آورد و ادای مهرسا رو در آورد بهش گفت تو چون منُ زدی و بهم حرف بد زدی منم این رو بهت نمیدم بعدش لوس بازیهای مهرسا دیدنی بود اومد خودشُ چسبوند به باباش و چشاش رو یه جوری کرد به باباش گفت که شیطون گولم زده، آخه من گناه دارم به منم بده .

 من یکی از دست دوتاییشون از خنده روده بُر شدم.

اینم عکس وروجکم:

 



تاريخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

دیروز با مهرسا جون رفتیم آرایشگاه

موقع رفتن بهم میگه با ماشین نمیریم ؟

بهش گفتم که نه بابایی بیرون کار داشت ماشین رو برده

وقتی اومدیم با یه قیافه حق به جانب به بابایی میگه چرا ماشینُ بردی؟

تو آرایشگاه بهم میگه چرا صورتت قرمز شد؟ بهش گفتم خاله منُ بوف کرده (البته این حرف رو زدم میخواستم ببینم چی میگه)

برگشته به خانوم آرایشگر میگه: ای بی تربیت چرا مامانم رو بوف کردی(شانس آوردم حرف بدتری نزد)

موقع اومدن تاکسی نشستیم میگه چرا آقا حرف نمیزنه ؟ چرا عصبانیه ؟مونده بودم دیگه چی به این دختر بلا بگم.

خلاصه فقط این دخمله شیرین زبونی میکنه و ما هم دلمون میخواد بخوریمش،اما چه کنیم که نمیشه.

 



تاريخ : يکشنبه 9 بهمن 1390 | نويسنده : مهرانه

با سلام خدمت دوستان عزيز:

اين چند وقته خيلي سرم شلوغ بود و كمتر وقت كردم وبلاگ مهرسا جون رو به روز كنم .

از طرفي درگير امتحانات بودم كه خدا رو شكر به خير گذشت و از طرف ديگه كارامون تو اداره زياد شده به هرحال ايشالا بعد اين زود به زود ميام:

مطلبي رو تو وبلاگ يكي از دوستان خوب وبلاگي ديدم كه خيلي كاربرد داره لااقل براي مهرسا جون كه خيلي مفيد بوده اونم گرفتن خش سي دي هستش با يه راه حل ساده و باورنكردني:

يه مقدار خمير دندون رو روي سي دي بريزيد و بعد با پنبه چند دور روي سي دي به حالت دوراني حركت بديد ،بعدش سي دي رو  خشك كنيد و استفاده كنيد واقعاً معجزه مي كنه

براي ديدن متن كامل به اين آدرس http://www.amozeshcomputer.blogfa.com/post-13.aspx مراجعه كنيد.



تاريخ : يکشنبه 25 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

با سلام خدمت دوستان عزيز :

عليرغم تلاشهاي بسيار زياد و كمك دوستان عزيز بالاخره موفق نشدم صداي مهرسا رو تو پست مربوطه بزارم به همين دليل كد آپلود صدا رو براتون ميزارم .

http://s1.picofile.com/file/7238669244/shangool.mp3.html

http://s2.picofile.com/file/7238669779/zanboor.mp3.html

 



تاريخ : چهارشنبه 21 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

عكس هاي مهمكامه خوشكلم و وروجكها(مهرسا و نيوشا)



تاريخ : سه شنبه 20 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

سلام به همه دوستان

امروز خيلي هيجان زدم آخه قراره مهكامه جونم دختر خاله مليحه مهرسا به دنيا بياد؛ فعلاً كه منتظرند برن اطاق عمل؛ ايشالا با عكس ني ني خوشگلمون بر ميگردم .



تاريخ : يکشنبه 11 دی 1390 | نويسنده : مهرانه

مهرسا جونم اين چند وقته اونقدر شيرين زبوني مي كنه كه توي  وبلاگ نميشه توصيفش كرد،

چند وقت پيش دايي مهرگان ازش مي پرسه من رو دوست داري ؟ اونم جواب ميده

تو رو دوست دارم

مامانُ دوست دارم

بابا رو دوست دارم

داداشُ دوست دارم و همه كسايي كه اونجا بودند رو نام مي بره و آخرشم ميگه همه رو دوست دارم آخه من خيلي مهربونم

بعدشم دائي مهرگان بهش ميگه : ولي من تو رو دوست ندارم مهرسا ميگه چرا ؟چرا دايي؟ دايي هم بهش ميگه آخه تو خيلي مهربوني...

اين دو تا قصه يه نمونه كوچيك از شيرين زبونيهاي خوشگل مامانه كه داراي براي من و زن داييش قصه ميگه تا مثلاً ما رو بخوابونه (ساعت 1:30 شب جمعه)

 متاسفانه هنوز نتونستم صداش رو بزارم  البته اگه لطف کنید و من رو راهنمایی کنیدممنون میشم در ضمن از راهنماییهای وبلاگ پرهام جون هم استفاده کردم اما موفقیت آمیز نبود.

ديروز از مهد مهرسا زنگ زدند كه جشن يلدا دارند و قراره بابانوئل هم بياد و مهرسا رو بياريد عكس بگيره .دختر عمو سولماز هم زحمت كشيد و تو رو برد ولي مثل اينكه از بابانوئل ترسيدي و عكس نگرفتي (پارسال هم كه 1 سال و خورده اي داشتي و كيش رفته بوديم  تو رستوران هتل يكي با لباس عروسكي بود به اسم شاه غلام كه تو به شدت ازش مي ترسيدي و تا نزديكت ميومد ميلرزيدي نميدونم چرا؟ اما  مثل اينكه تو تنها بچه اي نبودي كه از بابانوئل ترسيدی به هرحال عزيزم اشكال نداره بزرگ ميشه يادت ميره...

بعد مهد هم رفتي خونه مامان اينا و من و بابايي آخر شب اومديم دنبالت اما به زور آورديمت و مي گفتي خاله هام رو دوست دارم خونه نميام تو رو دوست ندارم (آخه دلت مياد؟ )

آخر شب هم بهت يه دونه كتلت دادم ديدم داري با اشتها ميخوري غذاي ناهار رو برات گرم كردم و فقط دو قاشق خوردي .بهت گفتم اگه نخوري دوست ندارم  ازم پرسيدي مامان منُ دوست داري ؟منم فقط يه بار بهت گفتم به شرطي كه بخوري دوست دارم اما تو نخوردي و فايده اي نداشت. بعدش شايد 20 بار ازم پرسيدي مامان من رو دوست داري منم هربار گفتم خيلي دوست دارمُ عاشقتم ولي تو دست بردار نبودي پرسيدي قد تمام آسمونا منُ دوست داري؟

و منم بهت گفتم كه قد تمام ستاره هاي آسمون دوست دارم گلم    و بالاخره قضیه فیصله پیدا کرد



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

پسر بد

قالب هاي رايگان ني ني وبلاگ

طراحي اختصاصي قالب ني ني وبلاگپسر بد

badboy